زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.
هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بد بینی خود را شکسـت.
علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من ,در شهر احسـاسم گم است حال من ,عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود مثنوی هایـم همــه نو می شـود.
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد
دکترای اقتصادم را از دانشگاه اصفهان گرفته ام و همین طور کارشناسی ارشد و کارشناسی را. داستان پیدایش این وبلاگ نیز بر می گردد به روزهایی که برای رعایت عهدی قدیمی از این ابزار مجازی برای فراخوان عمومی استفاده کردیم. آن میثاق مکتوبی به جای مانده از روز جشن فارغ التحصیلی دوره کارشناسی اقتصاد دانشگاه اصفهان در سال 78 بود با این مضمون که ده سال دیگر بیاییم همانجا همان کلاس همان میز و همان صندلی و امضا کردیم برای تجدید خاطرات در ده سال بعد یعنی همان 8/8/88 . آن جشن هم بر گزار شد و چقدر خوب . ا ز سال 80که کارمند بانک ملی ایران شدم هنوز هم هستم اگرچه سابقه حضور غیر مستقیم خانواده ما در این بانک بر می گردد به روزی که پدرم استخدام شد در سال 1343 .