رستخيز تنور- شعری تازه از عبدالجبار کاکایی در http://www.jabbarkakaei.blogfa.com/8809.aspx

رستخيز تنور*

http://www.jabbarkakaei.blogfa.com/8809.aspx

 با سينه اي كه تنگ بلور است، يا حسين

ما و دلي كه سنگ صبور است، يا حسين

 چون آب ِچاه از لب تو هر كه دور شد

تا روز حشر، زنده به گور است، يا حسين

 چندين ستاره سوخته در آفتاب ِتو

نور است اين معامله، نور است، يا حسين

 نان پاره هاي سوخته مان را گواه باش

فردا كه رستخيز تنور است، يا حسين

 چون دودمان ِآتش زرتشت، تا ابد

خاموشي از تبار تو دور است، يا حسين

 ما را چه جاي شکوه وشیون ، كه گفته اند :

"هر جا كه قصه، قصه ی زور است، يا حسين*"

 

1 - فارالتنور ...سوره ی نوح

2- هر جا كه قصه قصه ي ظلم است  ، يا حسين " مرحوم شهريار

کاش می شد فهمید این چهار نفری که صبح به این زودی آمده اند در وبلاگ کی هستند ؟

 

صبح گرددعاقبت شبهای یلدایی ؟بلی

برای مریم خانم سیامکی

یکی از غایبین روز ۸/۸/۸۸ که البته در سال ۷۸ امضای مبارک خوشون را در پای اون برگه به ثبت رسانده بودند و ثبت با سند هم مطابقت داده شده  تایید شد همین علیا مخدره مریم خانم سیامکی بودند و کاشف که به عمل آمد ( البته همین اخیرا) معلوم شد که بعله !!

بعله را گفتند دیگه !!!

مبارک باشد و ان شا الله سربلند و خوشبخت و سلامت و .... همه چیزهای خوب خدا در این دنیا برایشان باشد .

از علی آقای بدری

یاد روزهای دانشجویی و حال و هوای همایش و سمینار و مناظره و تبادل نظر و بحث و مقاله و تابلوی اعلانات و همه اینا بخیر. آی شهرام ها! شما که در دانشکده نشسته اید شاد و خندان! جای ما را هم خالی کنید. درسته که شما هم درگیر زندگی هستید و در بعضی موارد شرایطتون از بقیه سخت تره. ولی لااقل جایی برای عشق ورزیدن دارید. بیرون دانشگاه همه چیز جدیه. آرمان معنی ای نداره. واقعیت هاش خیلی تلخه. دلم یه ذره شده برای روزهای دانشجویی. یادش بخیر

شاپرکا به نیش مجهز شدن

غریب نوازا هم آشنا گز شدن !!

یکی از مقالاتی که مجبورم بخوانم برای موضوع پایان نامه پیرامون اندازه گیری میزان صداقت در جامعه هاست . فکر می کنید می شود این را به عنوان یک متغیر اقتصادی مد نظر قرار داد ؟

جالب اینکه یکی از روشهای محاسبه میزان صداقت در جوامع استفاده از پرسشنامه است و یکی از سئوالات آن این زیر آوردم :

Generally speaking, would you say that people in your country can be trusted or that you can't be too careful in dealing with people

حالا این را ترجمه کنید و فکر کنید اگر از ما بپرسند چه جوابی می دهیم . و با این فرض که صداقت از پایه های اقتصاد رفتاری و می تواند نقش مهمی در سرمایه اجتماعی داشته باشد .

محرم - از وبلاگ عبدالجبار کاکایی و شعری از ایشان http://www.jabbarkakaei.blogfa.com/

يك شهر دعا کرد و بلا كم نشد امسال

خون شد جگر خلق و محرم نشد امسال

 اي ماه چه دير آمدي از راه و عجیب است

دل واپس تو  عالم و آدم نشد امسال

 پيش از تو محرم شد و پيش از تو عزا بود

مويي ز عزاداري تو كم نشد امسال

 جایی ننشستیم که یادی نشد از درد

شعری نسرودیم که ماتم نشد امسال

 صد خيمه ي خاموش به تاراج جنون رفت

يك خاطر آسوده فراهم نشد امسال

 در گريه نهفتيم عزاي شب خود را

تاوان تو زخمي ست كه مرهم نشد امسال

دانشکده ما

دیروز دانشکده اقتصاد دانشگاه اصفهان حال و هوای دیگر ی داشت . اینقدر این سالن دانشکده از برنامه های علمی خالی مانده بود که کم کم دارد نام دانشکده اقتصاد از جمع دانشکده های اقتصاد ایران فراموش می شود اما دیروز را باید مستثنی کرد . این شاید دلیل حضور دانشجویان زیادی بود که برای شرکت در مناظره علمی دکتر پژویان به عنوان موافق طرح هدفمند کردن یارانه ها و دکتر رنانی به عنوان مخالف آمده بودند و جای سوزن انداختن نبود الحق و الانصاف . هر دو استاد براین باور عقیده داشتند که اقتصاد ایران روزهای بدی را پشت سر می گذارد و دور نیست زمانی که مردم ایران نیز مانند فلان کشور آفریقایی دنبال کامیون های سازمان ملل بدوند برای اندکی آذوقه .

دکتر رنانی و دکتر پژویان : طرح تحول یک جراحی حساس و خطرناک برای اقتصاد ایران است

دکتر پژویان : اقتصاد نهادگرایی وجود ندارد و این موضوعی است که جامعه شناسان به آن پرداختند و تعدادی اقتصاد دان دور آنها جمع شدند .

دکتر پژویان : طرح تحول اقتصادی یک باید در اقتصاد ایران است و نه یک انتخاب

دکتر رنانی : نگاه به اقتصاد ایران یک نگاه مکانیکی بوده است در حالی که اقتصاد یک موجود زنده است . نمی شود با دید مکانیکی با آن برخورد کرد . نمی شود به عنوان دیدی مکانیکی یک قسمت از بدنه آن را جدا کرد و به جای دیگر اضافه کرد . به محض اینکه شما تیغ جراحی را به بدن این بیمار گذاشتید  عکس العمل می دهد

دکتر رنانی وضعیت اقتصاد ایران را به بیماری تشبیه کرد که برای علاج بیماری باید ۵ مرحله را پشت سر بگذارد

۱- شناخت درست بیماری

۲- ارائه نسخه درمانی مناسب

۳- ارتباط مبتنی بر صداقت و اطمینان بین پزشک و بیمار

۴- وجود تیم جراحی متبحر و کار آزموده

۵- انجام جراحی در یک شرایط بیرونی مناسب

اگر دو مورد اول را به اذعان همه دوستان محقق شده بدانیم مو اتفاق نظری در خصوص تشخیص بیماری داده شده باشد آیا شرایط فعلی جامعه ایران آمادگی انجام این تغییر مهم را دارد ؟ آیا قبلا طرح هایی مشابه و با درجه اهمیتی کمتر موفق شده اند مانند بنگاه زودبارده و مالیات بر ارزش افزوده و....آیا شرایط  تورم رکودی اقتصاد ایران در حال حاضر تحمل این بار را دارد ؟ در مقایسه با طرح تعدیل اقتصادی که در با ثبات ترین شرایط اقتصادی - اجتماعی و سیاسی ایران انجام شد و نتیجه اش آن شد که دیدیم آیا اکنون چنین شرایطی در کشور وجود دارد ؟آیا صداقت در رفتار بین دولت و ملت قابل بیان و دفاع است ؟

به راستی چه باید کرد ؟ بیماری که بیماری او نتیجه نسخه های قبلی غلط پزشک است و الان به حال احتضار در آمده است که هر نوع تصمیم می تواند منجر به مرگ او شود .....

مناظره ساعت 14 دانشکده اقتصاد

 

درمناظره امروز دکترپژویان می آید؟

دکتررنانی که حتما می آید

زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن             گردشـــی در کوچــه باغ راز کن.

هر که عشقش در تماشا نقش بست             عینک بد بینی خود را شکسـت.

علـت عـاشــــق زعـلتــها جــداســـت             عشق اسطرلاب اسرار خداست

من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام             درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام

دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها             می تپــد دل در شمیــــم یاسها

زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست             زندگی باغ تماشـــای خداســت

گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود             می تواند زشــت هم زیبا شــود

حال من ,در شهر احسـاسم گم است            حال من ,عشق تمام مردم است

زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا             صبـــح هـا , لبـخند هـا , آوازهـــا

ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من              ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن

با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود             مثنوی هایـم همــه نو می شـود.

حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد             واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد

 

باید مسیر آمدنم را عوض

کنم ........

هواشناسی

اصفهان را سراسر مه گرفته است !!!!

شاید در ارتباط با شاید ....

ادامه از شاید ...

من هم گاهی همین مشکلی را که نوشته ای داشته ام و دارم ، می خواستم چیزی برایت بنویسم خاطره ای به فکرم اومد، نمی دونم شاید بی ربط باشه، اما تجربه ی جالبیه و همین دیروز برام اتفاق افتاد ...

هفته ای یک روز کارهای مالی یک شرکت را در استرالیا انجام می دهم ،پنجشنبه ها، این شرکت یک سرویس جدید را ابداع کرده که به سرعت در حال توسعه است. دیشب هیئت مدیره شرکت از مدیران نمایندگی هایی که تا حالا نمایندگی شرکت در مناطق مختلف سیدنی را خریده بودند دعوت کرده بود تا هم گزارشی از عملکرد شش ماهه گذشته بده هم اینکه  سیستم مکانیزه مالی شرکت را به صورت عملی بهشون نشون بده  چون من هم بخشی از سیستمهای مالی و حسابداریشون را برنامه نویسی کرده بودم از من هم دعوت کرده بودند

نکته ای که می خواهم باهات مطرح کنم جریانی بود که قبل از رسمی شدن جلسه اتفاق افتاد یکی از اشخاصی که دو نمایندگی شرکت را داشت تماس گرفته بود که 15 دقیقه دیر می آید یکی از اعضای هیئت مدیره شرکت که خیلی آدم با تجربه ای است سریع گفت تا آقای فلانی می آید من یک تمرین برای شما نمایندگیها دارم که تو این 15 دقیقه انجام می دهیم. هر کدام از شما ضمن معرفی مختصر باید یک خدمتی که از طرف یک شرکت یا سازمانی براش انجام شده و به نظرش استثنایی و غیر قابل انتظار بوده بگه از شانس بد من از نفر کنار من شروع کرد و من نفر دوم می شدم اصلا فکرم کار نمی کرد که چه بگم می خواستم از خودم یک چیزی بسازم اما نمی شد فرصت نبود! اما از خوش شانسی من نفر قبل از من راه را بهم نشون داد و گذاشت یک نفس راحت بکشم و اون چیزی نبود جز صداقت، گفت که الان چیزی به ذهنم نمی رسه! من هم همین را گفتم و بعد از من چند نفر دیگه همین پاسخ را دادند از میان تجربه هایی که مطرح شد  دوتاش برای من خیلی جالب بود. یکی از اونها تجربه مدیرعامل شرکت بود:

" سه سال پیش چند هفته قبل از کریسمس یک دستگاه  .... ساخت شرکت مایکروسافت خریدم که در زمان تعطیلات با بچه ها  سرگرم باشیم سه هفته بعد از خرید یک صبح  شنبه (روز تعطیل) جعبه را باز کردم و سعی کردم که راهش بندازم اما نمی شد چند بار از روی راهنما مراحل نصب را تکرار کردم اما باز هم نمی شد خیلی حالم گرفته شده بود با خودم گفتم که بهتره یک سری به اینترنت بزنم رفتم به سایت مایکروسافت .... را پیداش کرم و رفتم به قسمت مشکلات  یک سری کارها توصیه شده بود مرحله به مرحله انجام دادم و نتیجه را که منفی بود در پاسخ به سوالات دادم در آخرین صفحه فرمی بود که از من می خواست مشخصاتم را براشون پر کنم من هم با ناراحتی و حال گرفته مشخصاتم و نوشتم و سعی کردم فراموش کنم و به کارهای دیگه برسم.

 حدود ساعت دو بعد از ظهر کسی درب خانه را زد وقتی که در را باز کردم با کمال تعجب دیدم پیک، یک بسته آورده فکر کردم که اشتباه آورده اما وقتی آدرس پرینت شده روی جعبه را خواندم دیدم جعبه واقعا برای من است. از پیک تشکر کردم و رفتم داخل تا جعبه را باز کنم باورم نمی شد یک دستگاه دقیقا مشابه همان که خریده بودم هرچه حساب می کردم باور نکردنی بود در مدت کمتر از 4 ساعت مایکروسافت این بسته را در تعطیلات کریسمس به من رسانده بود!!!"

حالا فکرش را بکن که سیستم مایکروسافت چه اندازه باید دقیق و نیروهاش با وجدان کار کنند تا بشه چنین سرویسی به مشتریان رساند آنچه که گاهی دست پنهان نامیده می شود و گاهی سرمایه گر استثمار گر به نوعی یک امپراطوری ساخته و برای اینکه نفع شخصیش  پا برجا بمونه نیاز به این داره که به رفاه مشتریانش فکر کنه.

البته فکر نکنید که اینجا سیستمها و خدمات به به مشتری همیشه اینجوری است گاهی وقتها فکر می کنم بعضی کارها تو ایران سریعتر انجام می شد اما خوب اینجا به خاطر رقابت شدید شرکتهایی که سرویس خوب نمی دهند در بلند مدت واقعا نمی توانند ادامه بدهند و به این صورت مشکلات به مرور زمان کمتر می شه چیزی که متاسفانه ما در ایران شاهدش نیستیم.

به هر حال امیدوارم که روز های خوبی پیش رو داشته باشی و این مشغله ذهنی که داری به راه راست هدایتت کنه!

 

 

باران که می آید

باران که می آید خیالم می رود تا دانشکده اقتصاد آن بالای بالا

یادم هست آن روزهای اصفهان را که هنوز اینقدر در دود فرو نرفته بود بارانی که می آمد به راحتی میشد در منتهی الیه شمالی شهر و بر دامنه کوهی  گنبد زرد طلایی  امامزاده ای را دید که سید محمد ش می نامند و در پایین آن دانشگاه صنعتی اصفهان قرار دارد . دانشگاه اصفهان تا دانشگاه صنعتی . دوستان حتما یادشان هست .

حالا باز باران با ترانه با گهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه .......

امااگرچه آن گنبد طلایی رنگ هنوز هست و آن دانشگاه ها . اما ما امروز آنقدر در مرکز این شهر در میان هیاهوی دود و بوق و ماشین فرو رفته ایم که جز پشت بام ایزوگام شده سیاه پارکینگ کناری چیزی را نمی بینیم .  

اقتصاد

 با دوستی صحبت می کردم . مسئول امور مالی شرکتی است که پیمانکار   یکی از واحدهای بزرگ اقتصادی دولتی می باشند . پرسید می دانی چند ماهه کارگرها حقوق نگرفته اند ؟

پاسخ منفی بود

گفت : شش ماه است حقوق نداده ایم . یعنی نداشته ایم که حقوق بدهیم .

حالا شما تصور کنید یک زندگی را برای کارگری که شش ماه است حقوق نگرفته و خواهشا این زندگی را با یک فرض محال تصور کنید و آن هم بدون داشتن کودک . چون غیر از این باشد داستان خیلی دردناک خواهد شد . توضیح بیشتری ندارم بدهم  کاری هم نمی شود کرد فقط اگر می توانیم تا جایی که ممکن است و با قبول این که ما نیز خود در مرز آن خط لعنتی فقر قرار داریم و با همه این حرفها که من اگر پول داشتم به حج نمی رفتم و کمک می کردم و ما که نداریم و ....اندکی ببینیم اطراف را شاید  بشود رفع غم از چهره غمناک کنیم .

یادم آمد به سر تیتر وبلاگ مصطفی ملکیان http://www.manaviat.blogfa.com/با این مضمون و با اجازه می آورم اکه :"من نه دل‌نگران سنت‌ام، نه دل‌نگران تجدد، نه دل‌نگران تمدن، نه دل‌نگران فرهنگ و نه دل‌نگران هیچ امر انتزاعی‌ دیگری از این قبیل. من فقط نگران انسان‌های گوشت‌‌وخون‌داری هستم که می‌آیند، رنج می‌برند و می‌روند. "

شاید خوب بکار نبرده ایم این جمله را با آنچه نویسنده در ذهن دارد اما بی هوا آمد سراغم این عبارت

مخدوم مهربان من

قائم مقام فراهانی کتابی دارد به نام منشات و نثر دلنشین این کتاب را می توان در قالب این نامه جستجو کرد و من را می برد به حال و هوای دبیرستان چمران نایین و کلاس های درس مرحوم مجید خان منوچهری نایینی که همه هرچه دارم از اوست . خدایش رحمت کناد !

"مخدوم مهربان من ! ازآن زمان که رشته مراودت حضوری گسسته و شیشه شکیبایی به سنگ تفرقه و دوری گسسته  اکنون مدت دوسال افزون است که نه از آن طرف بریدی و سلامی و نه از این جانب قاصدی و پیامی . طایر مکاتبات را پر بسته و کلبه مراودات را در بسته .

تو بگفتی که به جای آرم                       گفتم که نیاری

عهد و پیمان وفاداری و دلداری و یاری

....... خوشا به حالت که مایه و معاشی از حلال داری و هم انتعاشی در وصال . نه چون ما  دل فکار در چمن سراب گرفتار .

.......مخلصان را امشب بزمی نهاده است و اسباب عیشی بر پا نموده است : دلم پیاله     مطربم ناله اشکم شراب      جگرم کباب .  اگر شمارا هوس چنین بزمی است و به یاد تماشای بیدلان  عزمی است بی تکلفانه به کلبه ام گذری و به عاشقان کویت گذری

ماییم و نوای بی نوایی

بسم اله اگر حریف مایی . "

چقدر این را می خواندیم با علی و بهرام یادشان به خیر

زنده رود

برنامه زنده رود که حتی یک بار هم ندیدمش تعطیل شد . از قرار صبح های جمعه شبکه استانی اصفهان پخش می کرد. حالا نتیجه یک برنامه زنده و مصاحبه با عوامل یک سریال تلویزیونی و اظهار نظر آنها درباره تعلق خاطر به وطن دردسر ساز شده و حکم توقیف برنامه صادر شده است .

کاری ندارم به آن چه که اتفاق افتاده است . اما دیشب جایی بودم و بحث سختی درگرفت بین موافقین و مخالفین اظهار نظر . دیدم تا چه حد این مطلق انگاری و اینکه نباید چنین می کرد و چنین می گفت و ... در ریشه های فرهنگی ما نفوذ کرده است .

روزی به یکی از دوستان به عتاب گفتم که ما همه دیکتاتورهای کوچکی هستیم . ناراحت شد اما من هنوز سر حرفم هستم .

شاید ...

خودم هم خسته شدم از بس از بانک گفتم و نوشتم . از روزمرگی و بیهودگی و همه آن چیزهایی که دارد و من دوست ندارم و در طول این سالها هرگز نتوانستم دوستشان بدارم . جوری غریب عقیده دارم که همه چیز کشک است و یک فیلم . شاید دید درستی نباشد اما آن چه که من می بینم جز فریبی نیست تا آنجا که من را فقط برای حقوقی شاید به اینجا می کشاند . عقیده ای ندارم که این همه جلسه و رفتن و آمدن ها و.....توانسته باشد تغییری نه نسبت به خیلی نزدیک ها که شاید کمی دورتر ها هم ایجاد کرده باشد . خودم هم از این دیدگاه ناراحتم و احساس نوعی عذاب وجدان دارم اما آنچه که می بینم تلاش برای نفع شخصی است .. البته نفع شخصی که به جمعی نمی انجامد . دارم فکر می کنم که اگر روزی روزگاری در صحرایی و سر پلی شاید کسی جلویم را گرفت و گفت و پرسید که فلانی : حالا این همه مدت در دنیا بودی و زندگی کردی  چه کار کرده ای ؟ چه قدر اثر گذاشته ای ؟ چه قدر از آنچه به تو داده ایم استفاده کرده ای ؟ چه جوابی بهش بدهم !!            روزهای بدی است این روزها که هیچ کاری ندارم انجام بدهم  شاید هم نمی خواهم انجام بدهم و شاید دوست ندارم انجام بدهم . آیا تمام فلسفه انسان بودن این است که بی اراده خودت بیایی و چند صباحی باشی و کاری و حقوقی و در آمدی و بعد هم ناگهان بانگی بر آمد خواجه مرد ......

راستی فیلم درباره الی را اگر ندیده اید حتما ببینید . ربطی هم به این مطالب بالا ندارد !!!!!!

اگر شد فهم خودم را از آن خواهم نوشت شاید روزی ....

فعلا خداحافظ                                                      

هوای حوصله ابری است

نازنین .....

آن هايي كه رفته اند - آن هايي كه مانده اند---- ارسالی از بی نام

آن هایی که مانده اند در حسرت بی بی سی بی سانسور کلافه می شوند‎.
آنهایی که رفته اند می خواهند بر گردند‎.
آنهایی که مانده اند می خواهند بروند......................


ادامه نوشته

به قول قیصر

به قول قیصر:

 وقتی آدم

از عدم

و سعی از ریشه‌های یأس می‌آید

وقتی یک تفاوت کوچک

در گفتار

می‌تواند

کفتار را

به کفتر تبدیل کند

باید به واژه‌های بی‌تفاوتی چون نان دل بست

    نان را

   از هر طرف بخوانی

  نان است.

نظر سنجی

با سلام

سپاس از همه شما که این وبلاگ را می خوانید٬ براش می نویسید٬ انتقاد سازنده یا ناسازنده می کنید.

در این مدت خیلی فکر کردم که چگونه میشه این کار را با هزینه و وقت کمتر به صورت بهتری ادامه داد چند مرتبه با شهرام صحبت کردم و با هم تبادل نظر کردیم اول به فکر یک وبسایت رفتیم البته استفاده از وبسایتهای مجانی و حقیقتش کمی هم طراحیش کردیم و تقریبا آماده شد اما چند هفته پیش با گروه ها در گوگل آشنا شدیم و به نظرمون رسید که خیلی بهتر به چیزی که ما می خواهیم نزدیک است  آدرسی که من و شهرام براش انتخاب کردیم این است:

http://groups.google.com.au/group/eghtesad7x

البته شاید نتونید وارید شوید چون باید عضو شده باشید.

شهرام فقط نگران طراحیش بود اما در واقع این گروهها تقریبا نیاز به طراحی ندارند و فقط قسمت تنظیماتش مهم است برای همین خواستیم از همه شما نظر خواهی کنیم و کار را به صورت گروهی ادامه بدهیم

ویژگیها

۱. امکان عضوگیری است

۲. امکان خصوصی کردن سایت هست( در صورتیکه سایت خصوصی شود فقط اعضا امکان نوشتن و حتی خواندن و دیدن تصاویر را دارند)

۳. تعدادی موضوع مشخص می شود و نوشته ها مانند وبلاگ پراکنده نیست 

۴. در صورت تمایل اعضا هر زمان که مطلب جدیدی نوشته شود یک ایمیل به دیگر اعصا به صورت اتوماتیک فرستاده می شود

۵. لیست کاملی از اعضا

 

نظر سنجی:

۱. نظر شما در مود این طرح چیه در صورت موافقت لطفا به ۲ سوال بعد هم پاسخ بدهید:

۲. به نظر شما بهتر است که این وبسایت به صورت خصوصی نمایش داده شود یا به صورت عمومی؟

۳. لطفا ۵ موضوعی که شما دوست دارید در موردش بحث بشه را نام ببرید

ممنون می شوم اگه همه دوستان نظر شون را در این مورد بیان کنند

با تشکر

نوید

از قضا آیینه‌ی چینی شکست ....


«هر که را مردم سجودی می کنند
زهر اندر جان او می آکنند

او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر می‌رود از دست خویش


او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو

این نوشته ای است از وبلاگ ملکوت - روزنوشت های داریوش میم

وقتی بشود، يعنی اگر بشود، از آن بالا بالاها، از آن بالای ابرها به آدم‌ها و حرص و جوش زدن‌هاشان، به گریبان دریدن‌هاشان، به خشم و شهوت‌هاشان و به رفاقت‌هاشان ..................
ادامه نوشته

من به دیدار خدا رفتم و شد

من به دیدار خدا رفتم و شد

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد

بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ...............
ادامه نوشته

نقد سازنده !!

"شهرام خداوکیلی هرچی بدبختی داریم از تقلید از این خرافاتهای مذهبی است از بس این اطرافمون پرشده دیگه انگار خودمون هم بدون باور تکرار می کنیم یک نگاهی به وبلاگت بنداز چی شده هدفت چی بود همه مطالب برای همه تکراری همش تو ایمیلهامون قبلا اومده باید تولید کرد نه کپی اگه هفته ای یک مطلب روی وبلاگت بگذاری ولی پر محتوا بهت قول می دم که خوانندهات هم بیشتر میشند باید بحث کرد نه اینکه مطلب و داستان از جاهای دیگه آورد باید فکر را به کار انداخت."

 

این سطور را یکی از دوستانم نوشته و من هم با او موافقم . حالا باید فکر دیگر کنیم در کنار این که کوشش بیهوده به از نشستن باطل . ممنون از توجه شما و سعی می کنم ضمن توجه به مطالب ارسالی دوستان که حضورشان برایم مهم است حتی با ننوشتن و یا مطلبی تکراری  مطالبی دیگر را بنویسیم در عین حالی که نمی شود خیلی اینجا بی پروا نوشت به هزار و یک دلیل .

اما دوست عزیز باور من این است که می شود دعا خواند خرافاتی هم نبود و بدبخت نبود . دین بد نیست

بد استفاده می شود ! فارغ از هر حاشیه ای که بر آن می نویسند و می خوانند من داشتنش و باور ش و اعتقاد به جایی دیگر را نمی توانم نادیده بدانم هر چند آن قدر سخت شده باشد تشخیص 

 شاید همین باشد موضوعی برای نوشتن با این فرض که نوشتن ساده هم نیست .

اندرزی از قدما.........


                                                                « کورش »


کورش فرزندان و دوستان وکارگزاران عمده ي پارس را به حضور طلبيد ، چون همه حاضر شدند چنين گفت : آخر زندگاني من فرا رسيده ، چون در گذشتم شما مرا سعادتمند بدانيد . دوستانم به واسطه ي نيکي هاي من خوشبخت و دشمنانم پست گشتند. پيش از من وطنم ، ايالتي گمنام از آٍسيا بود و اکنون که مي روم « ملکه ي آسيا » است . تمام عمرم چنان که مي خواستم گذشت . هيچ گاه تکبر يا شادي خارج از اندازه به خود راه ندادم ، اکنون که پايان عمرم رسيده ، خوشبختم که شما را زنده مي بينم و دوستان و وطنم سعادتمندند .


هميشه به ياد داشته باشيد که در وطن ما نه فقط برادر کوچکتر به بزرگتر ، گذشت مي کند بلکه در ميان هم شهريها هم کوچکتر ؤ بزگتر را در راه رفتن ، نشستن و حرف زدن بر خود مقدم مي دارد .


شما اي فرزندان ! از کودکي آموخته ايد که پيرمردان را حترام کنيد ، چنانکه کوچکترها هم بايد شما را احترام کنند


خدا ، حافظ اين نظم ثابت و تغيير ناپذير عالم است که جلال و عظمت آن فوق هر بياني است . کار يا فکري نکنيد که برخلاف تقدس و عدالت باشد .


اي فرزندان ! چون مُردم جسد مرا در طلا نگذاريد . زودتر آن را به خاک بسپاريد که چيزي به از خاک نيست که شخص را با آن که بهترين چيزهاي خوب و زيبا به بار مي آورد و مي پرورد ، مخلوط گردد . به پارسها و متحدين من بگوييد ، دور قبر من جمع نشوند و به من تبريک گويند ، که بعد از اين در امنيت و آرامش و دور از اثرات بد ، خواهم بود و به همه ي کساني که در موقع دفن من حاضر خواهند شد هدايايي بدهيد ، زيرا عادت بر اين است که در موقع دفن شخص سعادتمند چنين کنند و آخرين حرف مرا فراموش نکنيد ، اگر مي خواهيد به دشمنان زيان رسانيد به دوستان نيکي کنيد 


توچه آیتی خدارا.........

ادامه نوشته

تصویر 8/8/88 -- 4

ادامه نوشته

تصویر 8/8/88 -- 3

ادامه نوشته

برکت /8/8

فقط یکی از برکات همین ذیدارما در ۸/۸/۸۸ را برایتان بگویم آن  هم در دنیا و کشوری که داشتن یک اشنا در اداره ای و سازمانی به اندازه دنیایی ارزش ذارذ . از قدیم می گفتند و می شنیذم که یا باید پول داشته باشی یا پارتی و ما که الان بعد از سی و اندی سال از اولی محروم بوده ایم .اما می دانم که به اندازه تعداد دوستانم که ۸/۸ آمده بودند پارتی دارم در این وانفسا !!!

 کاری داشتم در بانک صادرات و دوست مهربانی از خانواده اقتصاد که آنجا است راهنماییم کرد

و ممنونم از محبتش .

طناب هاي وسوسه در دستش است ...

طناب هاي وسوسه در دستش است ...
درها را ببند. پنجره ها را هم... درز ها را بگیر ... روزنه ها را هم... او همیشه
آنجا ایستاده است...روبه روی خانه ات ... تو را می پاید...می روی و می آیی ...
خوابی و بی داری و او یک لحظه از تو چشم بر نمی دارد...کمین کرده ... منتظر
است...منتظر یک آن ... یک لحظه ... یک فرصت ... تا این که در باز بماند و این
پنجره نیم بسته ... منتظر است ... منتظر یک روزن ... یک رخنه ... یک سوراخ ...می خواهد تند و گستاخ و بی محابا داخل شود ... پیش از ان که بفهمی و با خبر شوی ... پیش از آن که کاری کنی ... جستی بزند مثل دوال پایی دستش را دور گردنت ببندد ...اما ای وای که بستن درها و گرفتن روزنه ها کافی نیست ... زیرا که او زیرکی کهن سال است ... هزار اسم دارد و هزاران نقاب ...هر اسمی را که بخواهد قرض می گیرد و هر قیافه ای را به عاریت...شيطان دشوار می شود و دشوار تر آن وقت که در می زند و لبخند ... آن وقت که به زور نمی اید... آراسته و موجه می اید ... با لباس دوست ...با نقاب عشق ... دست هایش از شعبده است و چشم هایش از جادو ... به رنگ تو درمیآید ...و آن می کند که تو می خواهی ... زشتت را زیبا و بدت را خوب جلوه می دهد... تحسینت می کند و تو آرام آرام غرور را مزمزه می کنی ... و این آغاز فروپاشی است......پرده را کنار می زنم... هنوز انجا ایستاده ... طناب های وسوسه بر دستش است ... ای خدا ....... شمشیری از عشق می خواهم و سپری از حقیقت ... می خواهم با او بجنگم ... که من کارزار را از پرهیز دوست تردارم ...
تنها تو یاری ام کن در روز مصاف و در آورد گاه دل ....

امروز

جان به جانم کنند انگار نمی شود بگذرم از نوای دعاها هرچند که دوستان متهمم می کنند به تحجر و امروز نیز روز عرفه است و ذعای عرفات را گذاشته ام ازتلویزیون و .....

و حالا

و انت الجواد الکریم و الریوف و الرحیم

یا ذو الجلال و الاکرام

یا اسرع الحاسبین

یا ارحم الراحمین

و انت علی کل شی قدیر

یا رب یارب یا رب .......

ارسالی از ورودی 75- بسیار زیبا ست

گنجشک با خدا قهر بود…

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

ادامه نوشته

خدا خر را آفرید- ارسالی از ورودی 75

و خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و
ادامه نوشته

خویش را فربه نماییم از پی قربان عید

 

کان قصاب عاشقان بس خوب و زیبا می کشد

 

عید قربان مبارک

دلم نیامد این قطعه را ننویسم از وبلاگ عبدالجبار کاکایی است برای پدر بودن

www.jabbarkakaei.blogfa.com

...............حالا من ادامه خون او شدم در شريان هاي متصل از جاني به جاني و از جسمي به جسمي و پسرم ادامه من و پدرها و پسرها . و مرگ چه بينواست هنگامي كه زندگي ها در هم زاده مي شوند و عشق ها و خنده ها و شور ها و شيدايي ها از تونل رگ هاي خوني در انتقال .

پدر بودن بيشتراز يك اتفاق عاشقانه ساده است مثل انفجاري كه حاصل يك چاشني مختصر است اما صداي بي كرانگي اش در زمان و مكان مي پيچد . پدر بودن راز ملايم جاودانگيست در دست هاي بي رحم زمان كه هرروز فرسوده  و مچاله ات مي كند . پدر بودن طعم چيره شدن بر ناتواني دست هاي مرگ است كه در كار گره زدن شريان هاي حياتي توست . پدر بودن شروع خود شيفتگي ديگري ست در انسان عاشق براي زندگي در هميشه .

حالا مي فهمي در قصه هاي خاموش ما سهراب كشي عين خودكشي ست .حالا مي فهمي رستم افسرده از رنج تاجبخشي و خيانت در مرگ سهراب و سياوش بر خويش خنجر گشود . حالا مي فهمي گاهي رستم كه اسم مشترك ايرانيان است بر خود خنجر مي كشد تا از درد كام بخشي به قدرت رها شود .

حالا نگرانم كه به جاودانگي پشت كنيم و طعم پدر بودن در مزاجمان تلخ شود .

حالا نگرانم .........

جایی خواندم که هر کودکی که متولد می شود یک نشانه است برای اینکه خداوند هنوز از بشر نا امید نشده است !

و حالا کودکی دیگر به جمع  خانواده  اقتصاد سالهای دور دانشکده ما اضافه شد .

آرش سلطانی هم بابا شد .

تبریک ما را پذیرا باش

یک حکایت است فقط از وبلاگ عمو اروند  http://amoo-arvand.blogspot.com/

خواجه نصیرالدین، دانشمند یگانه‌ی روزگار در بغداد، مرا درسی آموخت که همه‌ی درس بزرگان در همه‌ی زندگانیم برابر آن حقیر می‌نماید و آن این است:
ادامه نوشته

این نوشته را از وبلاگ خوابگرد آوردم با اجازه

پس این‌ها هم می‌میرند! تا دیشب، بعدِ این همه مرگ و میر هنرمندان و بعدِ این همه خبر مرگ آدم‌های عادی دور و بر از سکته‌ی قلبی و مغزی و سرطان و کهن‌سالی و افسردگی و آلودگی و دق‌مرگ و...، یواش یواش داشت امر بر من مشتبه می‌شد که نکند فقط ماها می‌میریم. اما دیشب ناگهان تلنگری بر من وارد شد که نه، این‌ها هم می‌میرند، درست مثل ما؛ حالا امروز نه، بالأخره یک روزی، یا شاید هم یک شبی!

ارسالی از خانم گل

ای مسافر
ای جدانا شدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت.....

آرزوی بهار

در گذرگاهی چنين باريک

در شبی اين گونه دل افسرده و تاريک

کز هزاران غنچه لب بسته اميد

جز گل يخ ، هيچ گل در برف و در سرما نمی رويد

من چه گويم تا پذيرای کسان گردد

من چه آرم تا پسند بلبلان گردد
ادامه نوشته

ارسالی از باران

 اي گريخته از من! حصار خلوت تنهايي مرا بشکن
به من بتاب،که سنگ سرد دره ام
که کوچکم،که ذره ام
مرا ز شرم مهر خويش آب کن
مرا به خويش جذب کن،مرا هم آفتاب کن.
دوباره با تو نشستن
- دوباره آزادي؟
مگر به خواب ببينم،

ادامه نوشته

واي، باران؛ باران؛

واي، باران؛ باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
چه کسي نقش تو را خواهد شست؟
ادامه نوشته

با مردم باش!

با مردم باش! حق، هميشه با مردم است؛ آنها هرگز كسي را گمراه نمي كنند.

((آبراهام لينكلن))

داستان آهنگر - از ورودی 75

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند.................
ادامه نوشته

به کجاچنین شتابان  .................                               ای قوم به حج رفته کجایید.........

دلخوش از آنیم که حج میرویم
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همین جاست کجا میرویم
حج به خدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست
دین که به تسبیح و سر و ریش نیست
هر که " علی " گفت که درویش نیست

سلام

سلام به همه دوستان عزیزی که هر روز حضورشان را در این وبلاگ احساس می کنم و اگرچه هنوز این تکنولوژی آن قدر پیش نرفته که لا اقل در فضای وبلاگ ببینمشان اما حس حضور کمتر از حضور فیزیکی نیست و البته ممنون برای اینکه این صفحات را که متعلق به خودتان است رنگ و بویی دیگر می دهید . اگر پیشنهادی برای ارتقای سطح وبلاگ و مطالب آن و هر موضوعی دیگر که می تواند در جهت " الفت بین قلوب " مثمر ثمر باشد بنویسید تا در صورت امکان اجرایی شود .

ممنون از تک تک شما و منتظر برای مطالب قشنگ تان

فعلا خداحافظ

بچه ژیگول

این پیام بچه ژیگول بود برای یکی از متن ها

"آها..این شد یک کار و یک مطلب قشنگ
اگه خواستید بچه ژیگول هم می تواند
در این زمینه کمک کند."

پس ما منتظر ارسال هایی از شما می مانیم همانطور که دوست داری

با تشکر

سلام

سلام
از كليه دوستان عزيزي كه در مصيبت وارده ابراز همدري نمودند تشكر وبراي شماعزيزان وخانواده محترمتان از درگاه ايزد منان سلامت وموفقيت مسئلت مينمايم

بااحترام --بهرام حيدري

فکر بزرگ کلید پیشرفت شغلی " ارسالی از خانم صادقی

فکر بزرگ کلید پیشرفت شغلی "
سه آجر چین مشغول ساختن دیواری بودند از هر کدام می پرسند .................
ادامه نوشته

ارسالی از حجت

نامم راپدرم انتخاب کرد


نام خانوادگیم را اجدادم


دیگربس است راهم راخودانتخاب میکنم

چگونه يك زن را خوشحال كنيم؟چگونه يك مرد را خوشحال كنيم؟  ارسال زن ذلیل 74

چگونه يك زن را خوشحال كنيم؟چگونه يك مرد را خوشحال كنيم؟

براي خوشحال كردن يك زن ...
يك مرد فقط نياز دارد كه اين موارد باشد :...............
ادامه نوشته

ارسالی از ورودی 75

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.

وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دکتر علی شریعتی)

خدایا کفر نمیگویم، ارسالی از گلی

خدایا کفر نمیگویم،

پریشانم،

چه میخواهی تو از جانم؟! ................
ادامه نوشته

قطاری که به مقصد خدا می رفت. از ورودی 75

قطاری که به مقصد خدا می رفت ، لختی در ایستگاه دنیا توقف...................
ادامه نوشته

اسماعیلمان را............

عيد قربان كه پس از وقوف در عرفات(مرحله شناخت) و مشعر

(محل آگاهي و شعور) و منا (سرزمين آرزوها، رسيدن به عشق)

 فرامى رسد، عيد رهايى از تعلقات است.         رهايى از هر آنچه

غيرخدايى است. در اين روز حج گزار، اسماعيل وجودش را، يعنى

هر آنچه بدان دلبستگى دنيوى پيدا كرده قربانىمى كند تا سبكبال

شود

دولتمردان بايد عاري از خطا و اشتباه باشند


ادامه نوشته

IN  COMPETITION WORLD

one must run faster to stay where one is .

تصویر 8/8/88 -1

تعداد عکسها زیاده سعی می کنم به مرور اضافه کنم
ادامه نوشته